محمد مفيد مستوفى بافقى

313

جامع مفيدى ( فارسى )

كو دل كه از آن حال غمى شرح دهم * كو دست كزان درد دلى بنويسم افسوس كه سپهر غدّار ارباب فضل و كمال را در مسند افاده آسوده و برقرار نمىگذارد و فرياد كه زمانهء ستمكار پيوسته تخم آزار در فضاى ضمير خاص و عام مىكارد ، شعر : آن‌روز كه آب و خاك برهم زده‌اند * بر طينت آدم رقم غم زده‌اند خالى نبود آدمى از درد و بلا * كين ضربت اولين برآدم زده‌اند باغبان قدر نهال ثمربخش كدام فاضل افادت دستگاه را در چمن زندگانى پرورش داد كه بالاخره خريف اجل اوراق شجرهء وجودش را به باد فنا برنداد و كاتب ديوان قضا نام كدام حقايق آگاه را در ديوان « يرفع درجات » ثبت كرد كه عاقبت الامر رقم ختم بر حاشيهء اوراق حياتش نكشيد ، شعر : خورشيد حيات كه بود پاينده * [ 246 ب ] دايم نبود نور بقا تابنده چه شه چه گدا چه خواجه و چه بنده * باشد همه را به يك اجل آينده « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » . غرض ازين تحرير و مقصود برين تقرير آنكه آن‌جناب در صغر سن نزد علماى انام در تحصيل علوم محسوس و منقول شرايط اجتهاد مرعى داشته لوازم اهتمام بجاى آورد و به اندك زمانى سرآمد علماى عالم گشته شمايم نتايج طبع سليمش مانند روايح گلهاى بهارى از وزيدن نسيم به مشام ناظمان مناظم فضيلت ورى رسيد و نسايم خصايص ذهن مستقيمش همچون فوايح فيض اثر حواشى رياض مؤلفات عالميان معالم سخن‌سازى را تزيين داده ، خامه گوهر نثارش عقود دقايق نكته‌دانى در دست امانى شرايف اماثل